تبلیغات
باغ قرآن - بخشی از كتاب سیاحت شرق
پنجشنبه 15 فروردین 1387

بخشی از كتاب سیاحت شرق

   نوشته شده توسط: محسن سلطانی    نوع مطلب :عمومی ،

وقتى كه من به نجف رفتم سه ـ چهار مدرسه محقر در نجف بیش نبود و غالب طلاب بى زن كـه بـایـسـت در مـدرسـه بـاشند منزل اجاره كرده بودند معذلك بر فقراء طلاب كه تمكن اجـاره نـداشـتـنـد از حـیـث مـكـان بـسـیـار ضـیـق و سـخـت بـود. هـنـدیـهـا اول یـك مـدرسـه اى سـاخـتـنـد كـه هـنـدى و كـشـمـیـرى و بـعـض دیـگـر فـورا اشـغال نمودند و دوم مدرسه اى را یك ترك تاجر كه در خراسان متوطن بود و به زیارت آمـده بـود در مـدت دو سـه مـاه بنا نمود و من و دو نفر از رفقاى خراسانى به واسطه فى الجمله سبق آشنایى و خراسانى بودنمان سه حجره معین گرفتیم و هنوز طبله ننشسته بود و بعضى كارهاى جزیى مانده بود، بعد از هفته اى رفتیم ببینیم تمام شده یا نه ، دیدیم مـدرسـه غلغله روم است تمام حجره ها از طلاب فرش نموده و نشسته و هر كدام به كار خود مشغولند و حجره هاى ما سه نفر را نیز گرفته اند.
در حـجـره مـن سـیـد تركى نشسته بود، گفتم آقا با اجازه كى در این حجره هستى این حجره مـال مـن اسـت . بـا آن حـنـجـره تـركـى مـهـیـب گـفـت مـدرسـه و حـجـره هـمـه مـال خـودمـان است تو چكاره اى . گفتم : معلوم مى شود چكاره هستم ، به حجره یكى از آن دو نـفـر خـراسـانى رسیدیم دیدیم عربى سكنا گرفته و حجره سیم را آخوند تركى ساكن شده ، چیزى نگفتیم از مدرسه بیرون شدیم .
پـرسـیـدیـم آن تـرك بـانـى كـجا رفت ؟ گفتند مراجعت به ایران نمود. پرسیدیم متولى مـدرسـه را بـر كـه مـقـرر داشـت ؟ گـفـتند یكى از خدمه حرم را متولى قرار داد و او هم به مشایعت آن ترك تا كاظمین رفته و بر مى گردد.
نه تنها طفره و چند منزل یكى كردن محال است ، هر مرحله نیز به نوبه خود باید به اوج و كـمـال خـود بـرسـد تـا بـه ضـد خـود تـبـدیـل گـردد و در نـهـایـت امـر تـكـامل صورت گیرد. مثلا فئودالیسم یا كاپیتالیسم دوره اى دارد كه تدریجا باید طى شـود تـا در یـك لحـظه خاص تاریخى دگرگون گردد. انتظار رسیدن یك مرحله پیش از رسـیـدن مـرحـله پـیـشـیـن بـه اوج خـود، مـانـنـد انـتـظـار تـولد نـوزاد اسـت قـبـل از آنـكـه جـنین مراحل جنینى خود را به پایان برساند كه البته نتیجه اش سقط جنین است نه تولد نوزادى سالم .
ما سه نفر بعد از شور رفتیم به مقسم آخوند كه شیخ شاهرودى عرض ‍ شكایت نمودیم و تـقـاضـا نـمـودیـم كه حجره هاى ما را تخلیه نموده و به تصرف ما واگذارد، آن هم گفت صبر كنید تا متولى بیاید فورا به او مى گوییم تخلیه خواهد نمود. رفتیم سه ـ چهار روزى صـبـر نـمـودیـم بـاز هـر سـه قـدم زنـان تـا آن مـدرسـه رفـتیم كه بدانیم منولى بـرگـشـتـه یـا نه ، گفتند مشكل است تا یك ـ دو ماه دیگر برگردد و فعلا رفته اند به سـامـره . مـن بـاز بـه در حـجـره خـود رسـیـدم دیـدم سـیـد تـرك مثل پلنگى كه در آغل خود متمكن باشد نشسته .
گـفـتم : آقا سید به اذن كه در حجره من ساكن شده اى به صداى كلفت گفت بله تو چكاره اى كه حجره را مال خود مى دانى ؟ باز گفتم انشاء الله معلوم مى شود.
رفـتـیـم از مـدرسـه بـیـرون در مـیـان كـوچـه ، گـفـتـم رفـقـا شـمـا چـه خیال دارید این مرد كه تا دو ماه دیگر هم شاید نیاید، گفتند چاره چیست غیر از اینكه صبر كـنـیـم تـا مـتولى بیاید. گفتم : باید برگردیم استنقاذ حق مشروع خود را بنماییم و این كـمال جبونى و بى غیرتى است كه این ناكس ها و غاصبین بما بخروشند و صداى خود را كـلفـت كـنـنـد و مـا خاموش بایستیم تا وقتى كه متولى نكره بیاید و حرف ما را بشنود یا نـشـنـود و اگـر چـنانچه شما نیایید من بر مى گردم و حجره خود را تخلیه مى كنم هر چه باداباد.
آن دو نـفـر بـا خنده و استهزایى گفتند مگر تو دیوانه شده اى ، یك مدرسه اى كه پر از تـرك مـتـهـور دیـوانه است ما مى توانیم چه كنیم غیر از این كه كتك زیادى بخوریم ما كه على ایحال بر نمى گردیم تو هم نباید بروى و الا دور نیست كه كشته شوى .
گفتم : پس خدا حافظ من كه مى روم هر چه پیش آمد خوش آمد و آن دو رفیق هم به طور خنده بـه سـرعـت رفـتـنـد كـه صـداى داد و بیداد تو را نشنویم گفتم : اذهبا الى جهنم و بئس المصیر.
داخـل مـدرسـه شـدم بـه در حـجره ، گفتم سید بیا از حجره بیرون شو، باز به طور بى اعـتـنـایـى و تـكـیـه بـه اثـاثـیـه خـود گـفـت : بـله چـكـاره اى ، كـه داخـل حجره شدم به فوریت یك قطعه حصیر و فرش و اثاثیه مختصرى كه در حجره بود تـمـام را پـرانـدم میان مدرسه و تا سید از جاى خود حركت كرده حجره تخلیه شد فقط یك قـطـعـه حـصـیـر و مـتكایى در زیر خودش ماند و چون سید بدنا و ریشا و هیكلا و سنا از من بزرگتر بود ماءیوس بودم از این كه من بر او غالب شوم ، هم من بر این شد كه نگذارم كه او بر من چیره شود و كتك بزند وقتى كه به طرف من بى محابا آمد من به جلدى هر دو آسـتین پیراهن او را گرفتم و به هم تابیدم و هر دو آستین او را به دست چپ محكم گرفتم و دسـت راست به همان لحاظ كه من نباید او را بزنم چون ذولفقار على ، بیكار در پهلوى خـود یـله انـداختم جهت ذخیره روز مبادا و سید هم آنچه تلاش نمود كه دو دست خود را از دست چـپ مـن كـه بـه مـنـزله غـل جـامـعـه بـود خـلاص ‍ كـنـد نـتـوانـسـت . دیدم سید قوتى ندارد، مـثـل جـوز پـوچ فـقـط صـداى كـلفـت و هـیكلى دارد و در این بین دو نفر از تركها كه در آن مـدرسـه ریـاسـت و بـزرگـى داشـتـند، بلكه وزراى دست راست و چپ آقاى شرابیانى حجة الاسـلام بـودنـد كـه حـقـیـقتا آقایى داشت در بین علماى نجف و مظفرالدین شاه هم مقلدى او را داشـت وارد حـجره شدند. على الظاهر براى اصلاح و ما دو سید را از یكدیگر جدا كردن ، و چـون مـیـانـجیگرى نمودن آنها محتمل بود كه صورى باشد ما از ترس كه كتك نخوریم دو آسـتـیـن سـید را رها نمى كردیم و در میان مدرسه هم یك آخوند بربرى و یك سید كشمیرى كـه فـى الجـمـله مـعرفت به ما داشتند آنها هم باطنا به حمایت ما بودند ولكن على الظاهر بـه بـى طـرفـى ، تـركـهـا را تـهـدید مى كردند، دو نفرى كه یكى در لجاجت و تهور و اتـحـاد و حـمایت و مردانگى پدر تركها بود و دیگرى در حیله و شیطنت و آب زیركاه و اره نرم بر بودن استاد شیطان بود، كمرها را محكم بسته و پاشنه گیوه هاى خود را كشیده و عـبـاهـا را بـه حـجـره هاشان انداخته به هیئت قزاقى دور مدرسه قدم مى زنند و مى گویند آهاى طلبه ها این یكى از ضعفاى خراسان است كه تنها به این لشگر سلم و تور زده است ، واى بـه حـال ایـن مـدرسه و اهل آن كه اگر بقیه خراسانى ها خبر شوند پاره آجرى به این مدرسه هم نخواهند گذاشت و این حرف را در گوشه مدرسه مى ایستادند و مى گفتند و باز قدم مى زدند و ضمنا هم متوجه حال من بودند كه اگر غیر از سید، دیگرى با من طرف شـود آنـها هم بیایند و الا یك سید مقابل خودشان از هم دیگر در مى روند و من در میان حجره آنـچـه مـصـلحـیـن اصـرار داشـتـنـد كـه سـر بـدهـم احـتـیـاطـا رهـا نـمـى كـردم . و از هـیـكـل و قـدم زدنـهـاى آن كـشمیرى و بربرى در میان مدرسه و رجز خوانى شان خنده ام مى گرفت . و در این بین سید ترك بى شعور كه از دستهاى خود ماءیوس شد سرپایى به اسـافـل اعـضـاى مـا زد، دست راست كه براى همچو وقتى ذخیره بود بلند نمودم سه ـ چهار مشت به سرش زدم كه عمامه اش پیش چشمهایش را گرفت و در بین این كه آن دو نفر ترك در تـلاش بـودنـد كـه سـیـد را از دسـت مـن خـلاص كـنـنـد و من هم چند مشتى به او نواختم و بـالاخـره خـلاص هـم نمودند رگهاى گردنشان كلفت شده رو به كردند كه مگر زور است گویا كار زیرین سید را ملتفت نشده بودند.
گفتم : آخوند مگر تو حالا ملتفت زور شده اى ، البته زور است تا چشمتان كور شود وقتى كـه حـجـره مـردم را زورا مـى گیرید نمى دانید زور مى بینید؟ هنوز آخوند كجاش دیده اید، به خدا كه پدرتان را در مى آورم و همه را از مدرسه جاروب مى كنم .
آن بربرى و كشمیرى هم مقابل حجره ایستاده اند و از این توپهاى عمومى من اظهار تعجب و پـخ پـخ مـى كنند كه ما نگفتیم . یك دفعه سید ترك از دست آن ترك خود را خلاص نموده بـادبـزنـى بـه دسـتـش افـتـاد بـه مـا حـمـله نـمـود بـا دم بـادبـزن را مـثـل تـیـر حـرمـله نـواخـت بـه نـافـگـاه و قـلب مـبـارك مـن ، ولكـن خـدا رحـم نـمـود در آن حال او را و مرا عقب كشیدند كه دم بادبزن با ناف عریان شده من فى الجمله تماسى پیدا نمود كه اگر من و او را عقب نبرده بودند دم بادبزن تا هم فیها خالدون رفته بود و رگ و تـین قطع و مدرسه صحراى كربلا شده بود و من در جوش و خروش كه خود را به سید برسانم و قصاص قبل الجنایت را جارى سازم .
تركها دیدند كه رجز خوانى هاى دورادور بربرى و كشمیرى و جوش ‍ فحشهاى عمومى من كـه سخت سنبه پر زور است آن كه ریس بر همه بود جدا صلح طلب شد، به من گفت على ذمتى كه پس از سه روز سید را از حجره بیرون كنم به نصیحت و موعظه یا زورا و قهرا، لكـن در ایـن دم نـقـد مـمـكـن نـمـى شود اسباب خود را كجا ببرد، شما اجازه دهید كه اثاثیه مختصر او را در یك گوشه حجره بریزیم تا برود جایى پیدا كند و اسباب خود را ببرد و قضیه به آسانى بگذرد.
گـفـتـم : ولو مـن بـه حـرف شـمـا تـركـهـا مـطـمـئن نـیـسـتـم ، ولكـن مـحض تجربه از شما قـبـول كـردم و عـمـده اطـمـیـنـان بـه عزم خودم است كه به همان قوه و عزمى كه امروز او را بـیـرون مـى كنم بعد از سه روز هم با من هست و حالا حرف تو را نمى شكنم ، اسباب ها را بیار در آن گوشه به طور عاریه بگذار و فراموش ‍ نشود كه موعد مهلت سه روز است .
نـائره حـرب فـرو نشست . سید را بردند بیرون كه بر او چه افسون بخوانند، حجره را مـتـصـرف شـدم عـمـده اثـاثـیـه خـود را كـشـیـدم نـزدیـك مـغـرب دیـدم تـب كـرده ام در ایـن مـنـزل جـدیـد اسـبـاب شوربایى هم ممكن نبود، عبا به سر كشیده با مقدارى اسباب رو به مـدرسـه و منزل جدید مى رفتم به دلم افتاد پنج ـ شش سیر آب كله بى چربى گرفته بـخورم كه هم دوا و هم غذاى من باشد. گرفتم و خوردم و رفتم چراغ روشن نمودم و حجره را فـرش نـمـوده و نـشـسـتـم كه سید آمد و گفت حالا كه حجره را غصب نموده اى یك طرف را غصب كن .
فـرش خـود را بـه گـوشـه اى پـهـن نـمـوده و نـشـسـت مـرا از خـل بـودن سـیـد خـنـده گـرفـت ، سر پایین انداخته و با وجود تب ، شخ و پر باد نشسته بودم كه : بتجلدى لشامتین اریهم انى لریب الدهر لا اتضعضع .
مخفى نماند كه در اول ، خیال این مدرسه آمدن و حجره گرفتن در اینجا استخاره كرده بودم و بسیار بد آمده بود. و آیه استخاره این بود:
افامنوا ان یاتیهم باسنا بیاتا و هم او یاتیهم باسنا ضحى و هم یلعبون .
و مـعـذلك بـس كه حجره مدرسه خصوصا نو عمارت عزیزالوجود بود و من هم الیف مدرسه بـودم و مـنـزل وقـفـى كـثـیـف و پرپشه و سرداب هم نداشت و از آنجا منزجر بودم با بدى اسـتـخـاره آمـدیـم و حـجـره را گـرفـتـم و تـا بـه ایـنـجـا كـه نقل شد امر حجره گرفتن منجر گردید.
بخشی از كتاب سیاحت شرق-زندگی نامه آقانجفی قوچانی(صاحب كتاب سیاحت غرب) به قلم خود ایشان


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر